سفر غیر منتظره و دوستی با راجر
سلااااااااام دوستان خوبید خوشید؟ 
روز پنجشنبه حس حالی نداشتم دوست داشتم که همش تو خونه باشم رادوین هم در حال شیطونی بود از 6 صبح بیدار شده بود و همش میگفت Go down. پدر شوهری اومد بالا و بردش پایین تو حیاط تا بازی کنه.
بعد همش به پدر شوهری میگفت حسسسسسسین
به من هم میگفت میمینا (رومینا) بیا


قربونت بشم عسلم . داره به شمعدونی ها اب میده .

محصولات باغچه مون گوجه و فلفل
تا اینکه سونیا جون زنگ زد و گفت فردا ناهار ببریم بیرون و به گشت و گذار . و روز جمعه ایی هم راهی شدیم به جاده زرشک و اردلان خان هم گفت تا اینجا اومدیم بریم جاده الموت
همه موافقت کردیم و رفتیم دریاچه اوان . از قزوین تا دریاچه اوان رو خودم رانندگی کردم و مورد تشویق همه قرار گرفتم
چون جاده کوهستانی بود و برای اولین بار بود که تو جاده کوهستانی مثل چالوس نشسته بود 




من و سونیا جون


دوتا جوجوهای ما
کنار دریاچه بساط ناهار رو برپا کردیم .



خیلی خوش گذشت اصلا توقع نداشتم که اینقدر اونجا شلوغ باشه خیلی مسافر اومده بود .المیرا خانوم ما هم فقط دوست داشت که بره تو اب وبالاخره باید نشون میداد که شمالی هست و اب ببینه نمیتونه خودش رو نگه داره
.ولی پسر سوسول ما اصلا حاضر نبود که دستش رو به اب بزنه . 

بعد از اینکه ناهار رو خوردیم اقایون ما رو غافلگیر کردن و گفتن که بیاید تا معلمم کلایه بریم عصرونه بخوریم و برگردیم . و قتی که به اونجا رسیدیم و یه عصرونه خوردیم گفتن که حاضریم از این راه الموت بریم شمال و ما همه تعجب کردیم
اخه هیچ وسیله ایی نیاورده بودیم و ما فقط در حد یه بیرون اومدن 2 ساعته لباس و وسیله برداشته بودیم بدون تجهیزات چطور میرفتیم
اونم جاده ایی که تا شمال خاکی هست وو حدود 4 ساعت طول میکشه چون کوهستانی هست ولی به نظرم سفر اینجوری میچسبه . از المیرا و رادوین هم نظر خواستیم که بدون نظر بودن با نگاهشون به ما گفتن که شما خودتون میدونید ما که داریم برای خودمون صفا میکنیم . خلاصه بین بریم و نریم مونده بودیم که بالاخره راهی شدیم غروبی رسیدیم به ده گرمارود یه خونه روستایی رو از اقا رمضان اجاره کردیم و شب رو تو روستا موندیم چه شب خوبی بود چه هوایی عالیییییییییییییییییییییییی. کاش تو روستا زندگی میکردیم دور از همه چیز نه گوشی انتن میداد نه کسی باهات کار داشت دووووووووووووووووووووور از همه چیزززززززززززز . اخیشششششششش راحت راحت بودیم . نه صدای بوقی نه صدای ماشین همسایه نه صدای دزدگیر خونه همسایه . هوا پر از اکسیژن بود خیلی وقت بود که اینقدر اکسیژن تنفس نکرده بودم اونم تو ارتفاع 3200 متر .

خونه ایی که شب موندیم .

رادوین وقتی که خر میدید میگفت میییییییمینااااااااااااااااا (رومینا ) Donkey (خر )
هر 200 متری که جلوووو میرفتیم ابشار و چشمه بود . چون جایی بود که اصلا ماشین زیاد نمیره و هنوز رفت و امد کم هست هیچ اشغالی دیده نمیشد ابشا ر و چشمه ها هنوز توسط ما ادمها خراب نشده بود اخه وقتی که محیط رد پای انسان رو ببنه نابود میشه از بس که ما همه محافظ محیط زیستمون هستیم 
احسان و اردلان هم مرخصی گرفتن و با دل درست داشتن خوش میگذروندن .










اینجا داشتیم کم کم به منطقه مازندران تنکابن و سه هزار نزدیک میشدیم.
که وسط راه کنار یه چشمه ایستادیم دیدیم که یه توریست پیاده نفس زنان داره میاد یه اقایی از همون روستاهای اونجا بود گفت کسی انگلیس بلد هست ایشون توریست هست . . احسان رفت جلو شروع کرد باهاش صحبت کردن و باهامون دوست شد. اسمش راجر بود از اسپانیا اومده بود سوار ماشین شد و کلی باهمون دوست شد از کشور خودش اسپانیا صحبت کرد و از فوتبال برامون گفت کلی از سنت کشورشون بهمون اطلاعات داد و ما هم از ایران کلی براش گفتیم
مثل توماسسسسسسس یه قلب مهربونی داشت وقتی که دید انریکه رو دوست دارم و همش اهنگهای انریکه گوش میدم همه شعر های انریکه رو برامون ترجمه کرد و دست زدن اسپانیایی رو بهمون یاد داد تو مسیر هم رادوین چون خواب بود من خیلی راحت تر یاد میگرفتم چون اگه رادوین بیدار بود من باید مشغول بازی با شاهزاده ام میشدم .





ناهار مهمونش کردیم به جوجه کباب.

شماره تلفن و ادرس فیسبوکش رو برامون نوشت و ما هم بهش شماره تماس دادیم . و یه دوست به دوستهای خوبمون اضافه شد .
هفته دیگه دوست دخترش میاد تهران و قراره که 1 هفته ما میزبانشون باشیم . عاششششششششق مهمونم . خیلی خوشحالم از الان تو فکر این هستم که چه غذایی براش درست کنم که خوششون بیاد 

هفته قبل قشم بود و رفته کاشان و یزد و اصفهان و شیراز و اهواز . الان هم تنکابن رو میگرده و منتظره تا دوست دخترش بیاد و بقیه جاها رو با هم بگردن . 

کنار دریا رادوینم خوابه و داره ویتامین d میگیره .
راجر میگفت که دوست دخترم بیاد ایران میتونه بیکینی بپوشه با هم بریم تو اب
و ما همه گفتیم نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه نکنی همچین کاری رو
. با تعجب گفت چراااااااااااااا اخه ؟
براش توضیح دادیم 
























.
با دوست دخترش تماس گرفت و همه گزارشات رو به زبان شیرین اسپانیایی داشت توضیح میداد وقتی تلفنش رو قطع کرد گفت که دوست دخترم اومد ایران اومدیم خونتون بهتون رقص اسپانیایی یاد میده و من دیگه تو زمین و اسمون بودم از خوشحالی
اخه من عاشق رقص اسپانیش هستم خواستم اینجا برم کلاس نبود . اومدم تهران کلاس رو پیدا کردم ولی هزینه اش خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی بالاااااااااا بود 


راجر رو تنکابن کنار دریا گذاشتیم و تا به ادامه گشت و گذارش برسه
قرار بود که از جاده چالوس بیایم ولی یه دفعه راجرر فارسی بهمون گفت نههههههههه کرج ترافیکه نرید
و ما همه خندیدیم گفتیم تو این رو از کجا میدونی اخه . اطلاعاتش از همه ما بیشتر بود میگفت که من قبل از اینکه جایی بریم همه راه ها و مکان ها رو برسی میکنم دیگه .
به راجر هم گفتیم که تقریبا ما 2 هفته پیش یه دوستمون توماس اومده بود خونمون . . .....
و ما هم به دستور راجر از اتوبان رشت قزوین اومدیم و اخر شب رسیدیم . ولی اردلان و سونیا و من و احسان دلمونم برای راجر تنگ شده بود


سفر غیر منتظره و دوستی با راجر 







